از چه خستهای؟
از خاطراتی که نبودش را یادآوری میکنند؟
از عطری که با گذشت زمان هنوز هم لبخند تلخی بر لبانت جاری میکند؟ از چه خستهای ؟!
از نبود طنین گوش نواز خندههایش؟ از خونی که هر روز در قلبت جاری میشود خستهای؟!
از گریه نکردن خستهای؟
جلوی اشک هایت را نگیر بگذار ببارند! ....
بگذار دردت را تسکین دهند ...
چشم هایت را ببند بگذار بغضی که دارد گلویت را مثل سنگی زخمی میکند سر باز کند!
میشنوی؟!
صدای برخورد موج ها را با دریا!
میشنوی چه بی رحمانه خودشان را به صخره ها میکوبند؟
میشنوی صدای فریاد آسمان را؟
چه سوزناک اشک هایش را به زمین ارمغان میدهد!
میشنوی بوی نم خاک را؟
آری!
این بو همان است.
رایحه عطری که سالهاست حسرتش را میکشی!
راست میگویند! آدم ها بوی خاک را خیلی دوست دارند.
می دانی چرا؟
چون خاک بوی عزیزانشان را می دهد.
حسش میکنی؟! این عطر گمشدهایست که سالها دنبالش بودی.
حال چشم هایت را ببند.
نفس بکش! نفس بکش تا دل تنگت آرام بگیرد
#دلتنگی
I miss you #
برچسب:
نویسنده: ساناز نجفی